فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )
699
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )
القَضَض - [ قضّ ] : مص ، شنهاى ريز و يا سنگريزه . قَضْقَضَ - قَضْقَضَةً [ قَضقَض ] العَظْمُ : استخوان هنگامى كه شكست صدا كرد . قَضَمَ - - قَضْماً الشيءَ : چيزى را با دندانهايش شكست و خورد . قَضِمَ - - قَضْماً الشيءَ : آن چيز را با دندان شكست ، - قَضَماً تِ السِّنُّ : دندان آسيب ديد يا لبهء آن شكسته شد ، - الرَّجلُ : لبههاى دندان آن مرد شكست ، - السَّيْفُ : لبهء شمشير در اثر گذشت زمان شكسته شد . قُضِيَ - [ قضي ] عليه : مُرد ، - الأَمْرُ : حكم صادر شد و ديگر قابل برگشت نيست . القَضِيب - ج قُضْبَان و قِضْبَان : شاخهء بريده شده از درخت ، - ج قُضُب : شمشير بُرَنده ، كمان كه از چوب شاخهء درخت ساخته مىشود . القَضِيَّة - [ قضي ] : مص ، - ج قَضَايا : اسم است از ( قَضَى ) و نزد علماى منطق سخنى است كه به گويندهء آن بتوان گفت درست است يا نادرست ؛ « القَضيَّةِ المُسَلَّمة » امرى است كه دو طرف مخالف آن را تأييد كنند و يا دانشمندان دربارهء آن اتّفاق نظر داشته و نيازى به استدلال نداشته باشند . القَضِيض - [ قضّ ] : آنچه كه در آن سنگ ريزه باشد ؛ « جاءَ القَوْمُ قضِيضُهم وَقَضِيضَهُمْ وَبِقَضِيضِهمْ » همگى آن قوم آمدند . قَطْ - [ قطَّ ] : مُرادف حَسْبُ است و به معناى كافى مىباشد ، ( قَطِي و قَطْكَ و قَطْ زيدٍ درهمٌ ) : براى من و يا تو و يا زيد درهمى كافى است بسان ( حَسْبِي وَحَسْبُ زيدٍ درهمُ ) : با اين تفاوت كه قَطْ مبنى است و ( حَسْبُ ) معرب است ، اسم فعل است به معناى يكفى يعنى بس است ؛ ( قَطْنِى ) در اينجا چون مبنى بر سُكون است با نون وقايه آمده است . گاهى به معناى هرگز مىآيد مانند ( ما رأَيْتُه قَطْ ) : هرگز او را نديدم ، و گاهى براى زينت كلام با فاء مىآيد مانند ( رأَيْتُه مَرَّةً فقَطْ ) او را فقط يك بار ديدم نه بيشتر . قَطَّ - - قَطَّاً [ قطَّ ] القلَمَ و نَحوَه : نوك قلم و مانند آن را هنگام تراشيدن از پهنا بُريد و يا تراشيد ، - البيطارُ حَافِرَ الدَّابَّةِ : دامپزشك سُمِ سُتور را پس از تراشيدن استوار كرد . قَطُّ - [ قطَّ ] : ظرف زمان براى گذشته است و اختصاص به نفى دارد به معناى هرگز ؛ « ما فَعَلْتُ هذا قَطُّ » : هرگز در تمامى عُمر چنين نكردهام . القِطَّ - ج قِطَاط و قِطَطَة [ قطَّ ] ( ح ) : گربه . قَطَا - - قَطْواً [ قطو ] : در راه رفتن سنگين و آرام شد ، - المَاشِى : راه رونده با نشاط راه رفت و قدم برداشت ، - تِ القَطَا : مرغ قطا يا سنگخوار آواز داد . القَطَائِف - نوعى شيرينى . القَطَاة - ج قَطاً و قَطَوَات و قَطَيَات [ قطو ] ( ح ) : پرنده اى است به اندازهء كبوتر كه به آن ( مرغ سنگخواره ) گويند و در هدايت ضرب المثل است ؛ ( اهْدَى مِنَ القَطا ) : از قطا هدايت كننده تر است . القُطَار - سَمَى كه در اثر بسيارى تراوش كند مانند زهر كه از دهان مار بچكد ، ابرى كه دانههاى باران آن درشت باشد . القِطَار - ج قُطُر و قُطُرَات : چرخهاى راه آهن كه پُشت سر هم حركت مىكنند ، « قطارُ سِكَّةِ الحَديد و الْقِطَارُ الحَدِيديّ » : قطار راه آهن ، - مِنَ الإِبِل : شتران كه پشت سر يكديگر راه روند . القُطَارَة - آنچه كه از چيزى بچكد ، آب كم . القِطَاع - ج قِطَاعَات : بخشى از پادگان كه تحت رهبرى يك فرمانده باشد ؛ جُزئى از كُل ، زمينه و يا مجال ؛ « القِطَاع الصَّناعي » : بخش صنعتى ؛ « القِطاعُ العام » : بخش دولتى ؛ « القِطاعُ الخاصّ » : بخش خصوصى ، - ج قِطَعَةَ : ابزار بُرش . القَطَّاع - اسم مُبالغه است ، - ( ب ) : سنگتراش كه سنگها را آماده كند . القُطَاعَة - آنچه كه از چيزى بريده شده باشد ، آنچه كه در اثر بريدن بر زمين افتد ، لُقمهء غذا كه نصف آن خورده و نيم ديگر برگردانيده شود . القِطَاعَة - عند المسيحيَّين : امتناع از خوردن گوشت و برخى خوراكها در روزهاى معينى نزد مسيحيان . القَطَاف - مُرادف ( القِطَاف ) است . القِطَاف - آغاز چيدن و برداشت ميوهء ، چيدن ميوه . القُطَافَة - آنچه از انگور كه پس از چيدن از درخت بر زمين مىافتد . القَطَام - ( ح ) : باز كه حريص در خوردن گوشت باشد . القُطَامَة - آنچه كه با دهان گرفته شود و سپس افكنده شود . القُطَامِيّ - ( ح ) : مُرادف ( القَطَامِيّ ) است . القَطَامِيّ - ( ح ) : باز تيز بين كه سر را بلند كند و آمادهء شكار باشد . القِطَان - ج قُطُن : چوبهاى هودج ( محمل ) . القَطَّان - ج قَطَّانُون : فروشندهء پنبه ، بافندهء پارچههاى پنبه اى و فروشندهء آن ، پنبه زن ( حلَّاج ) . القَطَانِيَّات - مُرادف ( القَرنِيَّات ) است به معناى تيرهء گياهى پروانه واران . قَطَبَ - - قَطْباً و قُطُوباً الرجُلُ : ابروان خود را درهم كشيد و خشم كرد . قَطَّبَ - تَقْطِيباً [ قطب ] الرجُلُ : مُرادف ( قَطَبَ ) است . القُطْب - ج اقْطَاب : آهن سنگ زيرين آسياب كه سنگ بالاى آسياب بر روى آن مىچرخد ، - ج اقْطَاب و قُطُوب وَقِطَبة : ملاك و مدار آن چيز ، بزرگ خاندان و مهتر قوم ، - ( فك ) : ستاره اى است ميان جدى و فرقدان كه نماينگر قبله مىباشد ، - عندَ الجغرافيِّين : طرف محور زمين كه دو قطب مىباشند : قطب شمالى و قطب جنوبى ، - ( ه ) : نقطه اى است ثابت روى كره اى